تبليغاتX
هیچی و همه چی

هیچی و همه چی

جرت میدم!!!!
این روزها همه میخواهند مرا جر بدهند اخه چرا بااابااا؟! ملت مشکل دارن!

دارم درس میخونم خیلی ناراحتم دلم یک هم زبون میخواد یه دوسته مهربون میخاد(این شعر ماله یه سریال بود که تو چیز میزاشت تو برنامه ی کودک یادش بخیر)

خلاصه مثه خر تو گل گیر کردم اساسی.خیلی دلم میخواد از شر این درسا راحت شم برام آروزی موفقیت بکنید خیلی زیاد.

حال ندارم بنویسم بعدن مینویسم. میخوام یه دستی به سرو روی این وبلاگ بکشمو یه کم بیشتر بهش برسم

پ.ن:مهرداد خفه شو!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت12:17توسط مهرداد |
The Secert
رازی عجیب!

عجب دنیایی شده من توی این چند سال زندگیم حسابی گم شدم!

ذهنه و جسمه من کفاف این زندگی و دنیایی امروزو نمیده!

باید خودمو تعغیر بدم...اگه ندم میمیرم ذهنم پیر شده حسابی پیر شده عقلم مرده روحم بخواب فرو رفته

رازی در من نهفته...رازی که سالهی ساله گم شده...

خدایا کمکم کن روحمو بیدار کنم جسممو از نو بسازم...

+نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت21:5توسط مهرداد |
افکار!منو سخت به فکر فرو برد نمیدونم چرا؟!

...اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند.

 جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و توباید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .
هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی .
کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند
.اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .
افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید .
بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد  . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .
هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده .
عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است ...

+نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت23:18توسط مهرداد |
غریب
خیلی وقتی سکوت منو فرا گفته...

عجب روزگاری شده خدا یه عده شادنند یه عده غم ناک ولی بیشتریا ناراحتند نمیدونم چرا یه غمه عجیبی دوستای منو اشباه کرده خیلی نگرانم بخاطر اونا ولی ی برای یکیشون حسابی خوشحالم چون بعد از مدتها از تنهایی در اومده این خبر منو خیلی شاد کرد دوس دارم دوس دارم همیشه و همه شاد باشند...!

+نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت15:15توسط مهرداد |
یاس!!!


من درون قفس تيره ى حسرت خاموش،

 و تو در بيشه بكر ابدييت هستى

من باز در آيينه تكرار تو را مى ديدم

گل تصوير تو را مى چيدم

كه طنين تو شكست شيشه روياى مرا،

و ملكوت قدوم سبزت درربود همه ى ذهن مرا.

 

 تو بگو از كجا روييدى ؟

خود بگو در كدامين مهراب تو مقدس شده اى؟

و كدامين آغوش در صميميت تو ذوب شد و از ياد رفت؟

باد و باران، همه نام تو را جار زنان

بر در و ديوار دلم نقش زدند،

چه كسى مى داند بارى ديگر باران در دلم ياد تو را مى خواند؟

چه كسى مى داند رقص موزون و سياه كلمات بر كاغذ،

خواهش من به نياز فرداست؟

 

 جان من جوياى آرامش سيال تو است

تن من خسته شده از دنيا

با همه مردم آن

فكر من بيزار از ذهن من است

دل من ترد شده در تبعيد وجود

تسليم در بن بست زمان

همه ذراتم به سقوطى ازلى مى كشاند مرا

و چه قدر بى تاب روح در كالبد پوسيده مى خواباند خود را

كاش سجاده تسكين ازان من بود

كاش تطهير مى كرد ذكرت ذهنم را

كاش آخر مى فشرد تقدير دست مرا

تا به شوق ديدار، رخت بنديم سوى آن تخته ى سنگ سياه

كاش مى شد كه دلم به دلت راهى داشت

كاش مى شد كه نباشد قفس همدم من

  يا خواب تنها راه فرار

و متحمل مى شد حجم انعكاس انوار تو را آيينه باز

تا ملكوتت را زخمى نكنند، تكه هاى شيشه

يا كه نازك روياى مرا لبه هاشان ندرند بار دگر



پ.ش:این شعر از یاسی کشمیری هستش

پ.ش:به اومید روزی که یه شاعر بزرگ شی یاسی جان!


 

+نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت14:2توسط مهرداد |
!KM


تا حالا دقت کردین به کلمه ی عقش نه ببخشید عشق!


حالا از اون فاز دربیاید برید تو نول این که یکی شما رو دوس داره ولی ی ی ازش دورید خیلی دور یه چیزی تو مایه ی 1000 خوردهی تا 2000 KM! و اون از دوریه تو ناراحت باشه ولی نتونی براش کاری کنی! و یا حتی ببینیش!

چه حالی میشه ادم وقتی از پشت تل صدای غمناک شو میشنوی ولی ی ی ی نمیتونه براش کاری بکنی


پ.ش: Valentine shoma mobarak

پ.ش:جان اف کندی: زندگی منصف نیست!

+نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت15:27توسط مهرداد |
رویای عجیب!

تاحالا به خدا فک کردین؟!

تاحالا فک کردین این خدایی که میگن چیه؟! و چرا همیشه مردم موقع مشکلات یادش میفتند؟!

به نظر من خدا یه حس هستش که سالهای سال این حسو تو وجود خودم سرکوب کردم یعنی اصلا سراغ این حس نرفتم نه موقع شادی نه موقع غم!

ولی ی ی ی ی یه اتفاقایی خوب و بدی تو زندگیم افتاد که یه جورایی رفتم و دیدم و حس کردم وجود خدا رو مثلا دیدنه خواب؛خواب هایی که توش  بهشتو جهنمو دیدم روز حسابو دیدم روزیو دیدم که دارن به خاطر سرکوب کردنه این حس باز خواستم میکنن! داشتن روحمو اتیش میزدن اینو تو خواب احساس کردم خیلی زجر آور بود!

یه جورایی بعد از دید این خوابا تو زندیگیم احساس سردرگمی میکردم خیلی عجیب بود و شکست پشت شکست بدبختی پشت بدبختی خلاصه زندگیم مثه همون جهنمایی شده بود که تو خواب دیده بودم خیلی جالب و عجیب شده بود تا اینکه یه مامانم بهم گف از بس بی ایمانی از هرکیم سوال میکردم می گف تو به هیچی ایمان نداری احمق جون دلیل همه ی شکستای زندیگیتم همینه.ولی من زیر بار نمی رفتم و نه به دعا اعتقاد داشتم و نه به چیز دیگه ای!

 تا این که نتیجه ی امتحانا اومد نصفشو خراب کرده بودم خیلی ناراحت شدم اخه خیلی تلاش کرده بودم ولی به نتیجه ای نرسیده بودم دلم به شدت شکست یه احساس یاس و نا امیدی بهم دس داده بود مامانم گف نگران نباش برات دعا میکنم گفتم برو بابا توهم با این افکارت هی دعا دعا حالمو بهم زدی گف نه همین بی ایمانیته که همیشه باعث شکستت میشه...من مسخرش کردم شبش یه خواب عجیب دیدم خیلی عجیب و آشفته یه جواریی خودمم موندم که چی بود این!صبح با بی حالی و ناراحتی و فکر بیدار شدم مامانم گف دیشب اینقد برات دعا کردم که وقتی خوابیدم یه پیره مرده موبلند ریش سفید اومده تو خوابم بهم گفت که دعا های تو فایده نداره چون مهرداد بی ایمانه بهش بگو که به خدا ایمان داشته باشه و کلمه به کلمه کتابشو بخونه حتما موفق میشه یه کم رفتم تو فکر اومدم رفتم تو نت مثه همیشه فیس بوکو باز کردم دیدم یه فال حافظ برامو اومده این بود

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست           دری  دگر  زدن  اندیشه  تبه  دانست

(بقیشو حال نداشتم بنویسم!)

معنیش یا همون تعبیر فاله این بود: زمانی پیروز و سرافراز خواهی شد که با سعی و تلاش و امید به خدا اقدام کنی.هر شکست مقدمه ی پیروزی است و تجربه های دیگران می تواند راهنمای تو باشد!

خیلی منو به فکر فرو برد یه جورایی کف کردم حتی حافظم داره میگه بهم خیلی احمقی که به هیچی اعتقاد نداری! خیلی فکر کردم خیلی زیاد یه چن ساعتی شد تو همین چن ساعت فک کردن یه جورایی احساس کردم باید روش زندگیمو عوض کنم و باید به یه سری چیزیا اعتقاد داشته باشم اگه اینجوری پیش برم روز به روز تو باتلاق خریت فرو میرم یعنی از اینیم که هستم خرتر میشم!

حالا میخوام از همین امروز و همین ساعت خودمو عوض کنم و به خدا اعتقاد داشته باشم و با ایمان قوی برم جلو ببینم چی میشه!

نظر شما چیه؟!


پ.ش.ن: خیلی سپاس از شادی که منو تو درست کردن غلط های املائی راهنمایی کرد!

+نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت22:27توسط مهرداد |